۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

رمان "رولشتاین" نوشته سال بلو در دانشگاه تهران نقد می شود












رمان "رولشتاین" نوشته سال بلو در دانشگاه تهران نقد می شود.
تاریخ: سه شنبه 8 دی 1388 ساعت 5 عصر/ با حضور بلقیس سلیمانی و محمدرضا گودرزی
نشانی: انقلاب. خ 16 آذر. باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران

رَولشتاین با ترجمه منصوره وحدتی احمدزاده از سوی انتشارات اختران چاپ شده است. سال بلو، که در سال 1976 جایزه نوبل را دریافت کرد، از آن دسته نویسندگانی است که شرایط اجتماعی امریکای پس از جنگ جهانی دوم را به خوبی روایت می کند. رَولشتاین استاد دانشگاهی است در آستانه مرگ. او از راوی داستان که یکی از دوستان قدیمی اش است می خواهد بعد از مرگش خاطرات او را بنویسد. داستان این گونه آغاز می شود: "عجیب است که حامیان بشر غالبا باید افرادی سرگرم کننده باشند، حداقل در امریکا که این گونه است. هرکس که بخواهد حکومت کند، باید بتواند مردم را سرگرم کند..."

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

"هرازگاهی بنشین" نقد شد



به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، فرشته نوبخت در نشست نقد مجموعه داستان «هرازگاهي بنشين» كه عصر ديروز (يكشنبه، 22آذر) با حضور عليرضا بهنام، ‌سعيد طباطبايي و فريبا منتظر‌ظهور، نويسنده كتاب برپا شد، گفت: ويژگي مهم اين مجموعه نگاه موشكافانه و جست‌و‌‌جوگر نويسنده است. او خيلي جاها به دنبال موضوع است و البته در برخي موارد نيز با جسارت كمتري وارد مضامين شده. وي افزود: ويژگي ديگر اين كتاب آن است كه در آن با نگاهي متفاوت‌تر نسبت به مسايل زنان نگاه شده؛ چرا كه وضعيتي از دختران و مادران سنتي خواهان تحول را نشان مي‌دهد كه به نظر من از اين لحاظ نويسنده بايد كمي بيشتر دست خود را باز مي‌گذاشت.
اين داستان‌نويس خاطر‌نشان كرد: زنان در اين كتاب يك جورهايي سنت را نقد مي‌كنند و پرسشگرند. آنان خيلي جاها خسته مي‌شوند و قرار است بستر‌ساز تحولي در زندگي خود شوند كه به اعتقاد من در ابراز برخي از اين ديدگاه‌ها نويسنده خود را محدود كرده است.
نوبخت همچنين با بيان اينكه زنان در اين داستان‌ها مقابل مردان نيستند، توضيح داد: هر چند كه اين داستان‌ها انعكاسي از موقعيت زنان در جامعه‌اند ولي آنان در برابر مردان نايستاده‌اند و درگير اوهامات مردستيزانه نيستند.
وي با اشاره به بي‌تاثير بودن اطرافيان در نگرش شخصيت‌هاي داستان‌هاي اين كتاب اضافه كرد: با وجود رخ دادن نوعي تحول دروني در شخصيت‌هاي زن اين كتاب، مردها و حتي فرزندان زنان در اين رابطه خنثي ديده مي‌شوند؛ اين در حالي است كه چنين چيزي وجود ندارد و قطعا آدم‌ها در كنار يكديگر بر نگرش و زندگي يكديگر تاثير مي‌گذارند.
نوبخت در ادامه، اغلب داستان‌ها را دارای احساساتي پرمايه ولي با لحن و بياني سرد دانست و اذعان داشت كه رفت و برگشت‌هاي زماني و ذهني در داستان‌ها هماهنگ با فضاي داستان و به خوبي شكل گرفته است.
سپس سعيد طباطبايي، منتقد ديگر حاضر در اين جلسه، درباره اين كتاب گفت: پيوستگي خاصي در داستان‌هاي خانم منتظر‌ظهور وجود دارد. در چينش داستان‌ها نيز دقت شده و داستان آخر گويي مانيفيست نويسنده است كه به يك زن مي‌گويد حالا بنشين و استراحت كن. اين داستان گويي بعد از گذراندن نوعي عصيان رخ داده و انگار موضوعي را براي داستان يا رماني در آينده طرح مي‌كند.
وي درباره پايان‌بندي داستان‌هاي كتاب «هرازگاهي بنشين» نيز توضيحاتي داد و گفت: به اعتقاد من نويسنده در خلق داستان، زبان و پرداختي مناسب را بكار برده؛ ولي برخي اوقات نويسنده خودش پايان را به آخر داستان مي‌چسباند. درصورتي كه ما مي‌توانيم اين فرصت را به خود داستان بدهيم و داستان ما با پاياني از جنس خودش تمام شود. چون داستان وقتي پديد مي‌آيد ، موجودي زنده است و بايد خودش، خودش را تكميل كند.
اين منتقد افزود: به نظر من پايان‌بندي‌ها اغراق‌آميز است و تا حدودي لحني شعاري يافته.
در ادامه اين گفته طباطبايي، نوبخت نيز نظر خود را درباره پايان‌بندي داستان‌هاي اين كتاب مطرح كرد و گفت: ولي به اعتقاد من پايان‌بندي‌هاي اين كتاب بسيار خوب بسته شده و حتي داستان‌ها را نجات مي‌دهد.
نشست نقد كتاب «هرازگاهي بنشين» با صحبت‌هاي عليرضا بهنام ادامه يافت و وي درباره انگيزه‌هاي كلي نويسنده از نگارش داستان سخن گفت و توضيح داد: در داستان‌هاي اين كتاب نويسنده تلاشي براي متفاوت‌نمايي نكرده و از اين لحاظ كه نويسنده قصد ندارد خواننده‌اش را به شگفتي وا دارد، اين كتاب واقعا قابل قبول است. به نظر من نويسنده بيش از ايجاد شگفتي سعي كرده داستان بنويسد.
وي درباره زبان بكار گرفته شده داستان‌ها گفت: زبان اين مجموعه داستان نيز زباني پيوسته است و از دست‌اندازها و توضيحات اضافي زباني در آن خبري نيست؛ اين در حالي است كه صحنه‌پردازي و شخصيت بي‌دليل نيز در داستان‌ها وجود ندارد و اغلب آنها با مهارت نوشته شده‌اند.
اين شاعر درباره نحوه پايان‌بندي‌هاي داستانهاي كتاب «هرازگاهي بنشين» افزود: به اعتقاد من داستان‌ها به گونه‌اي جلو رفته كه نمي‌توانيم پايان ديگري را براي آنها در نظر بگيريم؛ يعني منطق روايت ايجاب نمي‌كند كه پاياني غير از آن را برايش تصور كنيم و اين شايد به دليل جريان و ريتم زندگي روزمره در آنها است كه داستان‌ها بايد به گونه‌اي آرام تمام شوند.
مجموعه داستان «هرازگاهي بنشين» نوشته فريبا منتظر‌ظهور پاييز امسال (88) از سوي انتشارات «مرواريد» روانه بازار كتاب شد.

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

"مجردان تپه" منتشر شد


ترجمه الاهه دهنوی و سعید سبزیان

نوبت چاپ: اول
انتشارات افراز

شابک: 978-964-243-029-1


«ویلیام ترِوِر از میان زندگان، بهترین نویسنده‌ی داستان کوتاه در ادبیات انگلبسی است.» پابلیشرز ویکلی

ویلیام ترِوِر تکان‌دهنده‌ترین احساسات را با کمترین کلمات تصویر می‌کند. این ایجاز حاکی از استادی نویسنده‌ای است که به قله‌ی استعداد ادبی‌اش رسیده است. او نوک کوه یخی احساسات درونی شخصیت‌ها را مثل تجلی‌های جیمز جویس در یک لحظه به ما نشان می‌دهد. داستان‌های این مجموعه به مضامینی همچون عطش فروننشسته‌ی عشق، خشونت، فشار سنت، و تأثیر روحیه‌ی ملی بر روان آدم‌ها می‌پردازد.‌ ترِوِر با قدرت عجیبی وارد ذهن و دنیای انسان‌های گوناگون می‌شود و دغدغه‌ها و هراس‌هایشان را برای خواننده به تصویر می‌کشد

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

از توهم تا واقعیت



سال 1384 بود، برای تز فوق لیسانسم دنبال نویسنده ای متفاوت می گشتم، کسی که دیگران (منظورم دانشجویان ایرانی است) به سراغش نرفته باشند. در این جست و جوها به نویسنده های بزرگی برخوردم که منتقدان آکادمیک را در دنیا به تحسین واداشته اند ولی اینجا کسی حتی اسمشان را هم نمی دانست. من که فکر می کردم قرار است کشف بزرگی در پایان نامه ام انجام دهم با مخالفت گروه مواجه شدم و قرار شد به سراغ نویسنده ای "شناخته ­شده" بروم که منابع تحقیقش در ایران موجود باشد. موضوع تز به تصویب گروه رسید و کار را شروع کردم، ولی نویسنده ای مرا مجذوب خودش کرده بود: ویلیام ترِوِر. قضیه تز منتفی بود ولی می توانستم آثارش را به فارسی ترجمه کنم، و البته کاری هم از او ترجمه نشده بود. با اثری شروع کردم که هنوز هم معتقدم یکی از بهترین آثاری است که خوانده ام: "تورگنیف ­خوانی". سال 85 ترجمه را به انتشارات مروارید سپردم و بیش از یک سال بعد، یعنی ابتدای مهر 86 کتاب منتشر شد. من با این تصور پا به دنیای ادبیات گذاشته بودم که علوم انسانی به طور کلی و ادبیات به طور خاص، جهان را به جای بهتری برای زیستن تبدیل می کند. بگذارید زیاد به حاشیه نروم. من مترجم بودم و کارم ترجمه بود، همین. ولی واقعیت دیگری در کار بود که من از آن بی خبر بودم. بقیه مرا به این مسئله آگاه کردند: "از دوستانت بخواه برات بنویسن"، "تو کسی رو تو روزنامه فلان می شناسی؟" "واسه کتاب فلانی تو یه ماه پنج تا یادداشت نوشتن و باهاش دو تا مصاحبه گرفتن"، "فلانی رو بایکوت خبری کردن"، "ای بابا، اون بیچاره هم گرفتار تبانی سکوت شد". اوایل این حرفها برایم حکم توهمات خود آن آدمها را داشت. چه مسخره! مگر چنین چیزی ممکن است؟ نه. تا جایی که می توانستم سعی می کردم در معرض شنیدن چنین حرفهایی قرار نگیرم. من داشتم کار خودم را انجام می دادم: ترجمه. ولی زمستان 87 که ترجمه خانم عالی پور از مجموعه داستانی از ترِوِر منتشر شد تازه فهمیدم این حرفها یعنی چه. در گوشه و کنار و چند سایت خواندم که این نویسنده ایرلندی برای اولین بار به خوانندگان ایرانی معرفی شده، و این موضوع به شکلهای مختلف ادامه داشت. همین امروز هم دوباره در روزنامه اعتماد نمونه اش را دیدم. نمی گویم مهم نیست.

سر ترجمه کتاب "مرد در تاریکی" پل استر هم همین بلا را سرم آوردند. ترجمه من یک ماه قبل از ترجمه خانم کیهان شد ولی جوری رفتار کردند که انگار کتاب من وجود ندارد. آن دو یادداشتی هم که درباره ترجمه من در روزنامه اعتماد آمد، با تصویر کتاب خانم کیهان و به اسم ایشان چاپ شد. روزنامه تهران امروز هم که سنگ تمام گذاشت. هنوز ترجمه خانم کیهان چاپ نشده بود. زنگ زدند و از من یادداشت خواستند، تنم لرزید ولی قبول کردم. دو سه روز بعد که صفحه را کاملا به خانم کیهان و استر اختصاص داده بودند فهمیدم چه رودستی خورده ام. مگر از کتاب "سفر در اتاق تحریر" چند تا ترجمه منتشر نشد؛ ترجمه های مهسا ملک مرزبان و احسان نوروزی و مهدی غبرایی؟ مگر احمدی آریان و تبرایی و نصیری­ها هرکدام یک اثر از استر ترجمه نکرده بودند؟ دست کم با کتاب من هم همان طور رفتار می شد. نه، من جزو حلقه دوستان و رفقایشان نبودم.

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

مروری بر دو رمان «تورگنیف‌خوانی» و «سفر فلیشا»* اثر ویلیام ترِوِر






انسان‌های لهیده‌ و تنهای ترِوِر

مروری بر دو رمان «تورگنیف‌خوانی» و «سفر فلیشا»* اثر ویلیام ترور

فرشته نوبخت/ روزنامه روزان/ چهارشنبه 4 آذر 88

ویلیام ترور، این نویسنده‌ی هشتاد ساله‌ی همیشه خندانِ ایرلندی، قصه‌گوی چیره دستی‌ست که با سحر و جادوی کلمه، قلب‌ها را تسخیر می‌کند. شاید این بهترین تعریفی که می‌شود از ویلیام ترور کرد، نباشد. اما خیلی نزدیک به واقعیت جهانی است که ترور خلق می‌کند. جهان او جهان آدم‌های لهیده، تنها و سرگردانی است که سوار بر امواج دریایی نه چندان آرام، پیش می‌روند. آنها خسته و از پاافتاده هستند اما هرگز ازحرکت باز نمی‌ایستند.

سفر فلیشا و تورگنیف‌خوانی دو رمان مطرح از ویلیام ترور هستند که در یک‌سال گذشته ترجمه و منتشر شده‌اند. پس از ترجمه این دو اثر، اگرچه خیلی دیر، اما ترور وارد ادبیات ما شد و نیز دلیلی شد تا با خواندن آثار او در‌یابیم که دغدغه‌ی ترور فقط قصه‌گویی نیست بلکه آدم‌ها و جهان سرد و بی‌رحم پیرامون آنهاست و ترور در برابر آنها، به نقاشی‌ می‌ماند که رنگ‌های سرد و گرم را روی بوم در هم می‌آمیزد تا طرحی از واقعیت بیافریند. او هم مانند هر نویسنده‌ی دیگری به کلمه معتقد است و جادوی آن را در این طرح و تفسیرها می‌داند و برای همین است که این روایت‌ها را با چنان زبان شیرینی می‌گوید که اگر فقط یک‌بار یکی از آثار او را خوانده باشیم هرگز فراموشمان نخواهد شد. با اینحال نگاه ترور به آدم ها یک نگاه خاکستری است. آدم های ترور یا خوب هستند یا بد. خوبتر و بدتر ندارند و هیچ تضمینی هم بر خوب بودنِ خوب‌ها و یا بد بودن بدها وجود ندارد، به همان اندازه که خوب‌ها بد نمی‌شوند و بدها خوب نمی‌شوند. به نظر کمی پیچیده می‌آید اما همین‌طور است. از این منظر آثار ترور تمایلی به کلاسیسیم دارند، در عین‌حالی که مدرن و امروزی‌اند؛ که این نگاه مدرن در همان شخصیت‌پردازی و فضاسازی‌ها معنا می‌یابد.

قصه‌ی «تورگنيف‌خواني»، داستان پرشور دختری به نام مري‌لوييس است كه به دنبال ازدواج مصلحتي و خالي از عشقش با مردي به نام المركوآري، به تدریج در حس عميقي از تنهايي و رنج گرفتار مي‌شود. اين اندوه باعث زنده‌شدن خاطرات گذشته و يادآوري عشق روزگار نوجواني‌اش به مردِ جواني به نام «رابرت» مي‌شود و سرانجام در يكي از گردش‌هاي آخر هفته، خود را مقابل خانه‌ي رابرت مي‌يابد.

برقراري دوباره‌ي رابطه‌ي دوستي مري‌لوييس با رابرت، باعث کندی سیرِ بيماري روحی مری مي‌شود. رابرت تصویر دیگری از زندگی در پیش نظر مری ترسیم می‌کند. تصویری که بیشتر شبیه یک بازی شاعرانه با کلمه است، و با داستان‌های روسی و مخصوصا با آثار تورگنیف که بستری می شوند برای خیال‌پردازی و فرار از واقعیت.

با مرگ رابرت که از بیماری‌ لاعلاجی رنج می‌برد، داستان ادامه می‌یابد و مری کم‌کم در گریز از رنج و اندوهی که او را از زندگی واقعی دور نموده، در خود فرو می‌رود و به جای زندگی در دنیای واقعی تصمیم می‌گیرد در دنیای کتاب و قصه غرق بشود. اگرچه این انتخاب کار او را به بیمارستان روانی می‌کشاند، همان جایی که بیست سال از عمرش را در آن می‌گذراند، اما دست‌کم باعث می‌شود که همان‌طوری زندگی کند که دوست دارد. و این همه‌ی ماجرا نیست. زندگی المرکوآری، همسر مری از این هم دردناک‌تر است. چرا که المر حتی راهی برای گریز، چنان‌که مری یافت، نمی‌یابد. این بی‌گریزی از او تصویرانسان لهیده و تنهایی می‌سازد که حتا بعد از پایان فیزیکی رمان هم رهایمان نمی‌کند.

جالب است که این شخصیت‌ها، در فضایی دیگر و به نوعی دیگر در سفر فلیشا تکرار می‌شوند. فلیشا دخترجوانی است که به خیال یافتن نامزد عهد شکنش راهی انگلستان می‌شود و از همان ابتدای قصه تنهایی و سرگردانی او بر عرشه‌ی کشتی آنهم در میان دریایی که به نظر می‌رسد انتهایی ندارد، و در میان انبوهی از افکار و احساسات آزارنده، فضای تلخی را تصویر می‌کند.

داستان با فلیشا و ماجرای او با مردی به نام «جانی لایسس»، یعنی همان نامزد فراری، آغاز می‌شود و به تدریج با ورود شخصیت‌های دیگری ادامه می‌یابد. هیلدریچ یکی از این شخصیت‌های مهم و محوری داستان است که عمق غریبی به داستان داده است. از او و از گذشته‌ی او، که در ابتدا به نظر می‌رسد فقط قصد فریب فلیشا را مانند دختران دیگر دارد، به تدریج دریچه‌های دیگری در پیش روی خواننده گشوده می‌شود. تا آنجا که شخصیت هیلدریچ چنان رنگ‌ولعاب رمزگونه‌ای می‌یابد که همه‌ی چیزهای دیگر را، حتی شخصیت و زندگی فلیشا را، زیر سایه‌ی خود می‌گیرد.

هیلدریچ هم مانند المرکوآری در رمان تورگنیف، شخصیت لهیده و تنهایی است که آشکار شدن زوایای پنهان و غریب کودکی او و رابطه‌ی دردآور با مادرش، خواننده را تقریبا میخکوب می‌کند و این طوراست که همه‌چیز در انتها به نوعی در سایه‌ی این کشف بزرگ و در پرده‌ای از ابهام فرومی‌رود.

ترور در ادبیات جهان و به‌خصوص در ادبیات معاصر ایرلند جایگاهی درخشان و سزاوار دارد که محصول توانایی فراوان او برای قصه‌پردازی است و دلیل آن هم این است که آثار ترور صرف‌نظر از طرح قوی و پرکشش داستانی، از جذابیت‌های روایی، شخصیت‌پردازی و فضاسازی بالایی برخوردار هستند.

*هر دو اثر ترجمه الاهه دهنوی است و از سوی انتشارات مروارید منتشر شده است.

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

Life


Life.. is a tale told by an idiot, full of sound and fury, signifying nothing

from Macbeth, act5, scene5